تبليغاتX
مهرورزی
سلام

خیلی وقته اینجا نیومدم شاید به زودی اینجا هم اپ کنم خوب مگه چی میشه دو تا وبلاگ داشته باشم خوب لابد حرفام زیاده

فعلا همین

شاید تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:58  توسط محبوبه   | 
عید رمضان امد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این امد و صد حیف که ان رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 18:32  توسط محبوبه   | 
سلام

امروز اومدم ازتون عاجزانه درخواست کنم که دعا کنید برای یه دختر کوچولوی یک ساله که در چند قدمی مرگ قرار گرفته دعا کنید مادرش فقط ۲۳ سال داره داره دق میکنه نمی دونم چه مریضیه فقط میدونم که داره کلیه هاش از کار می افته همه املاح معدنی نمی دونم همه چی اش رو کلیه هاش دفع میکنن داره جلوی چشم پدر مادرش پرپر میشه بچه دختر خاله امه الان فقط سه هفته است که این مریضی رو گرفته تازه فهمیدن هیچ دارو یی براش نیست دکترا تقریبا قطع امید کردن

امیدشون فقط خداست

اسمش فاطمه است

کاش همیشه شاکر باشیم ناشکری نکنیم همینکه خودمون و بچه هامون سالمیم یک دنیا ارزش داره که با هیچی نمیشه عوض کرد

یه دختر شهید که وقتی تو شکم مادرش بود باباش شهید شد با رنج و مشقت زیاد مادر تک و تنها تنها یادگار همسرش بزرگ میکنه و حقا که خوب ار پس این کار بر میاد یه دختر خوب خیلی خوب از همه لحاظ برای خودش یه عالمه خواستگار داشت تا اینکه یک سال پیش با یکی از خواستگارای خوبش عاشقانه ازدواج میکنه همه خوشحال بودن که یه بچه یتیم حالا خوشحاله خوشبخته به سر وسامون رسیده مادرش نتیجه زحمتهاش رو دیده و حالا به امید به اینده منتظره که بتونه یه روز نوه اش رو ببینه در کمال ناباوری نوه تو راهی سقط میشه و بعد از چند همسر این دختر اول دچار یه سردرد ساده میشه و بعد از اون هم سرطان با همه دوا درمون ها خرجها و رفت و اومد ها حالا فقط این پسر جوون تنها چند روزی به اخر عمرش مونده اونها فقط منتظر یه معجزه اند فقط معجزه

خدایا تو تنها راه اونایی تو تنها امیدشونی از درگاهت نا امیدشون نکن خدایا به ناامیدی ابوالفضل امیدشون رو نامید نکن

تو رو خدا براشون دعا کنید وقط افطار و سحر تو رو به خدا با دلهای پاکتون براشون دعا کنید

راستی امروز هفتم مهر تولدمه من اصلا خوشحال نیستم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:37  توسط محبوبه   | 
سلام به همه دوستای گلم

نماز روزه هاتون قبول درگاه حق

ایام شهادت ملی الموحدین علی (ع) را به عموم شیعیان جان بخصوص شما دوستان عزیزم تسلیت عرض میکنم اگه تو این شبها دلتون شکست و قطره اشکی ریختید تو رو خدا به یاد ما هم باشید

راستی اون امتحان رو هم که گفتم یادتونه قبول نشدم خیلی ناراحت شدم ولی اشکال نداره حتمت یه حکمتی توش بوده

نمیدونم چرا هر چی برای بعضی هاتون کامنت میذارم ثبت نمیشه فکر نکنید به فکر تون نیستم باور کنید میام و همه پستهاتون رو هم میخونم نکنه تنهام بذارید یه دفعه ببینم اینجا هم کسی برام نمونده

راستی امروز هم که دوم مهر و روز بازگشایی مدارس چقدر زیبا بود اون روزهای خوش تحصیل چه شورو شوقی داشتیم یادش به خیر

به این زودی دخترم بزرگ شده امسال میره پیش دبستانی سال دیگه هم به۹ امید خدا کلاس اولی میشه خیلی نگرانشم میخوام تو امر تحصیل موفق باشه  خیلی شیطونه و خیلی هم باهوش کاش بتونه از هوشش تو این راه استفاده کنه کاش بیام اینجا هر روز از موفقیتهاش بگم انشاالله براش دعا کنید.

نزدیکه افطاره باید برم افطاری رو اماده کنم التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:28  توسط محبوبه   | 
سلام

الان شاید نزدیک ۲۰ روزه که اینجا نبودم اخه دسترسی به اینترنت نداشتم حسابی این کامپیوترمون قات زده بود خیلی دلم برای همه  تون تنگ شده بود تو این مدت چقدر اتقاقات افتاده که من بی خبر مونده بودم اول به دنیا اومدن دختر شیلا جون (رومینای عزیزم) که وقتی فهمیدم کلی ذوق زده شدم خیلی خیلی بهت تبریک میگم شیلای عزیزم

بعد از اون ماجراهایی که برای خانم خونه اتفاق افتاده بود کلی ناراحتم کرد و حسابی دلم برای خودمون سوخت که ما زنها همیشه مظلومان همیشه تاریخ بوده وهستیم 

خلاصه به بیشترتون سر زدم اما ببخشید اگه نتونستم کامنت بذارم اخه اینجا سرعت اینترنت خیلی پایینه  دلم براتون تنگ شده باور کنید خیلی بهتون احتیاج دارم

نمیدونم چی بگم فقط امروز اومدم بگم که حالم خوبه هنوز زنده ام بعد میام سر فرصت از زندگی ام هم میگم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:3  توسط محبوبه   | 
سلام
حالتون خوبه؟
من هم از دفعه قبل که اومدم خیلی بهترم ممنون از همه دوستای گلی که دلداریم دادن و بهم امید به زندگی سعی میکنم به حرفهاتون گوش کنم این روزها کار خاصی نمیکنم فقط چند تا سفارش سفره عقد داشیم دو تا واسه نیمه شعبان داریم یکی دیگه هم اینکه دارم خودم و اماده میکنم واسه یه ازمون اخه امسال اموزش و پرورش تو منطقه ما 10 تا مربی میخوان واسه اموزش پیش دبستانی فعلا ثبت نام کردم دو تا کتاب هم معرفی کردن که بخونیمم ولی در صد قبول شدنم خیلی خیلی کمه چون با اینکه همه رشته ها رو ثبت نام می کردند اما رشته های خاص بیشتر مورد توجه هست و من هم چونکه رشته ام الهیات هست  فقط شاید ده درصد شانس قبولی داشته باشم ولی با این حال خدا میدونه که چقدر منتظر این فرصت بودم کاش قبول بشم کاش کاش کاش کاش... اخه من عاشق شغل معلمی هستم
میشه برام دعا کنید شاید دعای شما بگیره و یه فرجی بشه و من هم جزء این ده تا باشم
خوب دیگه  اینکه زینب هم حالش خوبه و حسابی شیطون و بلا فقط دیروز یه حرف خیلی جالب زد بهم گفت مامان ما همه ادما عروسکهای خدا هستیم خدا داره با ما بازی میکنه نمیدونم چی تو ذهنش بود که همچین حرفی رو زد فقط اینکه خودش هم عاشق عروسک بازیه و مدت زیادی رو میشینه و با یه عروسک بازی میکنه واقعا بچه های این دوره خیلی باهوشن
دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه چند تا سوال داشتم ولی حالا باشه بعدا میپرسم
سعی میکنم این دفعه زودتر بیام انشاالله

راستی دعا و نیروی مثبت یادتون نره که سخت محتاجم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 17:1  توسط محبوبه   | 
سلام بازم مثل همیشه محبوبه با یه عالمه تاخیر اومد

حالم خوبه فقط در حال بخار شدن تو این گرمای شدید کویر هستیم خیلی گرمه حوصله هیچ کاری رو هم ندارم خیاطی هم دیگه نمیرم دو ماه بیشتر نرفتم حالا یه خورده تو خونه خیاطی میکنم تا بیکار نباشم ولی با این حال خیلی زندگی نامفهومی دارم نمیدونم میخوام چیکار کنم از یه طرف میخوام برم سر یه کار خوب اما نیست که نیست میخوام ادامه تحصیل بدم اما خیلی سخته که دوباره کتاب دست بگیرم نمیدونم چه رشته ای اخه میخوام تغییر رشته بدم خیلی خسته ام احساس پوچی بهم دست داده دارم ۲۸ ساله میشم اصلا خوشحال نیستم نمیخوام ۲۸ ساله بشم میخوام یه کاری کنم اما نمیدونم چه کاری دارم به طرف سی سالگی میرم ولی از سالهای زندگیم راضی نیستم

مثل همیشه حرف برای گفتن زیاد دارم اما ..........................

فقط خیلی خسته ام هیچ کاری نکردم فقط خسته ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 17:32  توسط محبوبه   | 
سلام با یه دنیا شرمندگی

حالم خوبه فقط متاسفانه این مدت دسترسی به اینترنت نداشتم حالا هم شرمنده همتون هستم از همه دوستهای گلم هم ممنونم که مرگ پدر بزرگم رو بهم تسلیت گفتن یک دنیا ممنون

میام خیلی زود میام اخه خیلی حرفها برای گفتن دارم

فعلا وقت ندارم باید برم

دوستون دارم تک تک تون رو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:15  توسط محبوبه   | 
پدر بزرگ رفت او ارام ارام از کنار ما پر کشید دلم برای دستهای بزرگ و مهربانش تنگ میشود برای صدای دلنشین قرانش تنگ میشود برای نماز های نشسته اش برای نگاه مهربانش برای چشمهای منتظرش  چه زود از کنار ما رفت او برکت خانه هایمان بود چه زود به مادر بزرگ پیوست

                                                                                                  روحش شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:44  توسط محبوبه   | 
سلام

وایییییییییییی باز یه عالمه تاخیر داشتم اما باور کنید این دفعه موجهه

خوب بریم سر اصل مطلب

ما امروز رسما دو روزه که عمه شدیم یعنی قبلا عمه بودیم اما نه این مدلی عمه دو قلوها اون هم دو تا دختر ناز و خشکل و تپل مپل بله به سلامتی داداش ما بعد از چند سالی انتظار حسابی واسه خودش عیالوار شده خدا بهش دو تا دختر ناز داده خدا براش نگه اشون داره ولی واقعا نگه داشتن دو قلوها خیلی سخته من تو این دو روز خیلی این موضوع رو درک کردم یه چیزی میگن یه چیزی میشنوید ولی واقعا سخته

دیگه اینکه ما الان یک ماهی است که کلاس خیاطی میریم خوبه بد نیست یه چیزهایی هم یاد گرفتیم همه چی اش خوبه هم نزدیک خونمونه هم مربی اش خانم خوبیه هم خیلی خلوته فقط اینکه باید هر روز بریم یه خورده برام سخته به کارای خونم زیاد نمیتونم برسم به خودم به زندگیم چون هم چند وقت هم بود که هیچ کلاسی  نرفته بودم و حسابی واسه خودم تنبل شده بودم ظهر که میام خونه خیلی خسته ام حتما باید یه چند ساعتی بخوابم به اضافه یه عالمه دیگه کار به اضافه تکالیف خیاطی تا چشم به هم میذاری هم که شب شده حالا هم دو قلو هامون به دنیا اومدن حسابی سرمون شلوغ تر از قبل شده

همه اینها برای این بود که بگم خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود امرو وبلاگهای بیشترتون رو باز کردم وچند تا پست رو  باهم خوندم حسابی عقب مونده بودم اما نتوستم کامنت بذارم ببخشید یه روز رو هم فقط میذارم واسه کامنت گذاشتن

برم که حسابی دیر شد هم باید با زینب بریم دوش بگیریم بعدش هم باید بریم پیش دو قلوها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:23  توسط محبوبه   |